کمی برای خودم کمی برای تو!
دختر تازه ی غزل هایم سلام ... می دانم که خوب می دانی این قلب من دیرگاهیست که به شوق تو می تپد و مرا به شوق دیدنت امید وار نگاه میدارد! می دانی این روز های سرد زمستانی وقتی که می گذرند بهاری می آید که روز هایش را شماره خواهم کرد تا به روز میلادت باز رسم ... اه اه ... اینم شد زندگی! چشمام رو باز می کنم می بینم هنوز کاری که دو سه روز پیش باید انجامش می دادم رو انجام ندادم ... خوب اصلش اینه که من از ctrl+a بعدش ctrl+c بعدش ctrl+v بعدش ctrl+p خوشم نمیاد و مسئولیت امر آخرش گردن منه! یعنی دقیق نه ها! قراره متن دزدیده شده رو بپیچونم و سند کنم به استاد! منم کلا عذاب وجدان دار ... نمی تونم ولی آخرش انجامش می دم ... وقتی کاملا مجبور شدم! ها حالا این بماند اصل قضیه یک چیز دیگست که می خواستم بگم وقت نشد! اوضاع از این قراره که می خواستیم کلاس ... را 2 در نماییم! البته من تمایلی نداشتم ها! بانوان گرام خوابگاهی تمایلی عظیم داشتند! من دو دستگی رو دیدم و گفتم برم کشیک بدم اگه استاد نیومده در ریم بریم ... خوب استاد دیده شد من اومدم بالا یه عده اونجا نشسته بودند من زیر لب گفتم ماه دیده شد:پی(ایهام نداشت غلط هم کرده اگه برداشت کرده با استاد نیستم!) بعد هم رفتم به بچه ها گفتم استاد اومده تصمیمتون رو بگیرید! دیدم نه اینا اهل کلاس تعطیل کردن نیستند در یک اقدام نمادین با در نظر داشتن محبوبیتم! رفتم از طبقه ی دوم پایین و رفتم حیاط و بانوان محترمه هم پشت سرم اومدن که یعنی شهاب که نیاد کسی نمیاد! به هر حال ملت ریختن پایین و منم چون دیده بودم استاد اومده رفتم آمار استاد رو بگیرم ببینم چی به چیه رفته کلاس یا نه بعد تو مسیر دو تا از بانوان محترمه رو دیدم که در مورد قبلی وجودشون باعث تشکیل شدن کلاس شده بود! حالا بماند رفته بودن یه دید زده بودند و استاد عصبانی بود و داشت برگه صحیح می کرد و کسی هم تو کلاس نبود به هر حال به خاطر عدم حضور دانشجو این ها هم نرفتند سر کلاس تا توسط تیم جاسوسی من! لو نرن! به هر حال بعدش اومدم پایین و دیدم وای! این هم کلاسی هام که هنوز اینجا پلاسند! یعنی چی! اه اه! حالا یک توپ و تشری ول بشه میپرن تو کلاس... به هر حال با یک زحمتی گفتم بهشون که یک غریبه می فرستم بالا تا وضعیت کلاس رو بررسی کنه تا بفهمه دنیا دست کی هست و یکی از 88 ی ها رو پیدا کردم و فرستادمش بالا و کلاس رو دید که خالیه و در هم بسته هست و اینا و خودم هم رفتم چک کردم و دوست 86 ای هام هم گفتن کسی نیومده سر کلاس و اونم عصبانی شده و رفته! حالا بدیش اینه که پایین که رفتیم پسرا دیده بودن استاد داره با حالت عصبانی اون بالا رژه می ره و هی داشتن نگاهش می کردند! همه شون نه ها سه چهار تا پسرا دخترای خوابگاهی که رفته بودن پسرا هم همین ها بودیم دیگه و دخترا هم هفت هشت تایی که خیلی نگران بودن استاد عصبانی بشه همونجا بیرون بودند من و پسرا دیدیم که کلاس تشکیل نمی شه ولی خوب عصبانیت استاد رو هم نمیشه حل کرد! به هر حال رفتیم خانه! و همه چیز به خیر و خوشی گذشت ولی خدا امتحان پایان ترم رو به خیر کند! *** پی نوشت 1: تو را من چشم در راهم هم اکنون پی نوشت 2: دارم فکر می کنم عاشقانه های من چه نیت دارد! شاید برای خود عشق باید نوشت نه معشوق! پی نوشت 3: راحت شدم گویا ... نه یوسفم به تماشا نه عاشقم چو زلیخا! پی نوشت 4: وقتی آدما رو با ماهشون نگاه می کنم جالب میشه مثلا پسر اردیبهشتی ای که پسر خیلی دوست می دارد و حتی روی اسم پسرش هم حساسه! پی نوشت 5: هنوز آنقدر دوستت دارم که عاشقت نشدم (م.ص) اینام نوشت 1: می خواست بنویسه من هر کس را دوست داشتم ازدواج کرد کلش رو کندیم تا جواب آدم وار نوشت اینام نوشت 2: میگه گیر داده بود به دختر مردم! بعد دید بی اف داره شکست عشقی خورد باز رفت اینام نوشت 3: ... بهش می گه اگه درس ... بی افتی چی کار می کنی ... هنوز جواب نداده! صندلی داغ نوشت 1: خبری نیست احتمالا ... می شینه روی صندلی من فعلا راحتم! شاد و سلامت باشید خوب خوب قرار بود درباره ی خانم ی بنویسم ولی صبر می کنم واکنش فردام رو بهش ببینم بیشتر بشناسمش و بعدا دربارش بنویسم! خوب از اونجا که پست قبلی یکم وارد زندگی خصوصی ایمان(اینام!) شدم دیدم بد نباشه بگم که این دختر ذکر شده ای که ایمان ازش خوشش میومد ازدواج کرده ... حالا من نمی دونم شب محرمی چه جوری بساط چیدن و اینا به هر حال هی امروز دیدم ایمان حالش گرفته است و اینا ولی اصلا نفهمیدم قضیه از چه قراره یک چیزایی شنیدم ها ولی درست متوجه موضوع نشدم! کلا امروز بیشتر تو ریدرم ول بودم داشتم دوستای .... (اونایی که براش نظر داده بودن)رو که وبلاگشون رو انداخته بودم تو ریدرم پستای وبلاگشون رو می خوندم ... خوب از وبلاگ مسیح خوشم اومد کلش رو شر کردم! از این گذشته چون این جنابان شاعر آیینی هستند و کلا تو فاز نوحه بود و اینا! ولی خوب کلا به خاطر خوندن اینا تو یه حال دیگه بودم اصلا نمی تونستم تحلیل کنم که قضیه ی ایمان تا این حد جدیه! بعد که سر کلاس این بشر رو دیدم چادری شده ... نمی دونم .... می گفت جلوی باباش چادری میشه ولی من کلا چادر باهاش ندیدم ... البته نا گفته نماند که این بانو همون بانوی پی نوشت شش دو پست قبلی هستند و یحتمل مثل بانوی ازدواج کرده ی قبلی می خواستن یک چیزی به من بگن که من کاملا پر رویی کرده و از دستشون در رفته بودم(البته اون بانوی قبلی! موضوعش فرق می کرد من داشتم شعرام رو مرور می کردم مسلما هم درباره ی اون نبود چون اسم .... توش بود!) به هر حال برای من زیاد مهم نیست خوب تعداد افرادی که به من علاقه مند بودند و مجردند هر چه کمتر بشه بهتره! ولی خوب تا یه حدود زیادی ایمان(اینام) ناراحت بود ... هر چند من هم برای این بشر متاسفم که با این وضعش ازدواج کرده البته اگه یک چیزی مثل ازدواج امیر باشه مشکلی نداره ولی اگه مثل .... و .... باشه که دو کبوتر عاشق برقی ها هستند کلا مورد داره ... البته نمی دونم این پسره چرا این قدر ز.ز هست سر امتحان آزمایشگاه هم رفت پیش زنش! خدا به خیر کنه! حالا از اینا گذشته من شدیدا احساس می کنم که باید ازدواج کنم چون بعضی وقت ها شهرتم زیادی دردسر سازه و خودم رو می شناسم که خیلی ساده عشق آدما رو باور می کنم با این که کم پیش میاد که تا این حدی که الآن عاشق .... هستم عاشق بشم البته این مورد فقط موقتی هست! کسی هم نباید بهش گیر بده من پسر اسفندی هستم و زیاد از انتقاد خوشم نمیاد ...(حالا نمی دونم چقدر می شه این فال های مربوط به ماه های سال رو درست دونست ولی خوب بیشتر خصوصیاتش با من می خونه!) *** پی نوشت 1: فردا امتحان دارم ... پس فردا نیز هم! پی نوشت 2: می دونم چه جور باید شعر بگم تا ولش نکنم ولی دوست دارم از دوستام الهام بگیرم! پی نوشت 3: محرم شده است و سیاه می پوشم ... بدین سپر تن از گناه می پوشم پی نوشت 5: این ... ها ... هست و .... هم اسم افراد هست که از بردن نامشون خود داری شده! پی نوشت 6: من گوگل رو میشناسم برای همین هیچ وقت خیلی ریسک ها رو نمی کنم! شاد وسلامت باشید شاد و سلامت باشید ویرایش : اتفاق افتادنش رفت تا هفته ی بعد! امروز باز رفتیم برای تنوع یه چیزی بگیریم بیاریم سر کلاس با این که من اصلا در جریان نبودم و فکر کردم دارن میرن آب بخورند به صورت خود جوش اومدم بیرون! بعد دیدیم دارن میرن بوفه! حالا چی می خواستن بگیرن! چایی:دی رفتیم و با هزار جور مصیبت چایی و اینا رو گرفتیم و گذاشتیم تو سینی و یکی سبد و اینا و بعد تا اومدیم بریم سر کلاس دیدیم به به! همه رفتن (قضیه ی موخونی! همه رفتن شد شاید:پی) بعد هم یه ده بیست تاییشون رو پیدا کردیم و چایی شون دادیم :پی و بقیه هم رفته بودن دیگه البته استاد فقط جهت خروج ما از کلاس کلاس رو تعطیل نکرده بود ولی در کل گند زده شد به ما چون احتمالا با این حرکت عقده ای بودن استاد بیش از پیش تحریک! میشه و امتحان پایان ترم رو مشکل می گیره! پی نوشت 1: بیا تو .... که عاشقت هستم! پی نوشت 2: نمی دانم چرا من بی قرارم! زمانی که به دل یاری ندارم ... پی نوشت 3: با دیدن تو راه دلم سد بشود ... مشکل که یکی بود از این صد بشو پی نوشت 4: این سه تا پی نوشت مربوط به سه نفر جدا ست:پی پی نوشت 5: آسمان وقتی که می پوشی کبوتر میشوم(یادم نی از کی بود!) پی نوشت 6: هی ... می ری آب بخوری چه کار داری من کجا دارم میرم آب بخورم خوب طبیعیه که تو باید همون آب سرد کن اولی که رسیدی ازش آب می خوردی می رفتی سر کلاس ... بعد من رفتم سمت آب سرد کن دومی باز اومدی پشت سرم! ... بعد پیچوندمت تا نتونی دنبالم بیای ... و رفتم آب سرد کن سومی آب خوردم و اومدم ... پی نوشت 7: الآن که فکر می کنم یحتمل داشت می رفت دستشویی! ولی نمی دونم چرا داشت دنبال من میومد! پی نوشت 8: اگه بی کارید می تونید تو گوگل ریدر فالوم کنید:پی پی نوشت 9: وبلاگ جدید زدم ولی هنوز نپستیدم توش! شاد و سلامت باشید
سلام انسیه!
بیا این خسته را دریاب در این ثانیه های تنهاییم بدون تو درد را مزه می کنم و فریاد می کشم که کجایی ... امان از این جدایی
همین!
***
پی نوشت 1: انسیه یک چیزی مثل افسانه ی نیما بید! پس گیر ندهید!
پی نوشت 2: عزیز کوچه ی بالا سلام انسیه!(به جای همسایه گذاردیمش!)(م.ر.ش)
پی نوشت 3: این محرم ما رو به گند کشیدن این بانوان محترم!
پی نوشت 4: من حال تو یکی رو می گیرم ... من رو سر کار می گذاری ... !
پی نوشت 5: نمی گذارند که شاعرت بشوم ... می بینی!
شاد و سلامت باشید
گوشیم نور میده بیرون نگاش می کنم اس ام اس اومده ...
شمارش نا شناسه ...
اس ام اس رو باز می کنم نوشته:
رو صندلی نشوندمت
اخم می کنم ... زیر لب می گم:
خدا بگم چه کارت کنه ایمان(اینام:پی)
میرم تو وبلاگ اخم می کنم ...
می نویسم من باید از پدر زنم(ا.ا) اجازه بگیرم:دی
ارسالش می کنم صبح پا میشم ...
خوب بدیهی هست که هیچ کس نظرم رو نخونده ا.ا هم 12 میاد! پس فعلا منم که تو سایتم و کسی هم غریبه نیست!
الف.الف(بانوی همکلاسی...) میاد داخل خدم و حشمش همراهش نیست ولی خوب م.ف هم هست ... سایت خلوته ...
الف.الف وبلاگ رو می خونه م.ف داره چت می کنه! خداییش خیلی ... هست که نمی دونه این هفته ای که گذشت از ایمان چقدر سوال در مورد لقبش! پرسیده شده بود چون ...
الف.الف به م.ف می گه وبلاگ رو بخونه چون خیلی آدم خاصی هست نظر خاص من رو پاک کنه!(حالا من هم اونجا نشستم ها)
یه اخم می کنم گوشم رو تیز می کنم که چی کار می خوان بکنن ...
وبلاگ رو دو سه دور رفرش می کنم تا نظری اگه اومده باشه از دستم در نره:پی
نظرم رو می بینم که حذف شده ... خوب بدیهی هست که من یه کپی از کل نظرات رو دارم پس نگران نیستم ...
صبر می کنم که برن از سایت بیرون ... دوباره نظره رو میفرستم ...
ج.م و ز.ن وارد میشن ... خوب بدیهی هست که من گوش ج.م رو می گیرم که نظرم رو تایید کنه!
نظرم تایید میشه و میریم سر کلاس م.ق خوب بدیهی هست چه اتفاقی می افته:دی
بعد از کلاس ده بیست سی چهل می کنم و میرم سایت ح.ز نظر داده اخم می کنم زیر لب می گم نوبت تو هم میشه قضیه ی ز.ج رو من یادمه که!
جوابش رو می دم چون اصولا کسی از قضیه ی من خبر نداره نگران نیستم ولی حس می کنم خیلی ملت فضولند ... خوبه که من آدم فضول رو دوست دارم ... مخصوصا از نوع فروردینیش:دی
***
پیش بینی هست این ها ...
پی نوشت 1: ای کسی که لیست همکلاسی هام رو داری پاکشون کن ...
پی نوشت 2: اگه این کار رو بکنه کلش کنده است!
پی نوشت 3: به یک آدم بی کار جهت زدن بین ده تا بیست کلیک روزانه نیازمندیم!
| Design By : Night Skin |

